سيد محمد باقر برقعى
3784
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بجوى الفت دلها . . . چو از غرور تهى گشت مغز غيرتمند * ز فضل رحمت يزدان توان شدش خرسند چو بىشمر شمرد قدر خود ز فصل قدير * ز بينوايى خود دائما بود گلهمند به كارخانهء حكمت چو ساختندت پست * گمان مكن كه به همّت رسى به جاه بلند كسى كه پيروى از نفس جهل بنيان كرد * به عقل و دانشش از ديو دون رسيده گزند ز داستان سليمان حشمت اللّه بين * كه حق به گفتهء مورى چگونه دادش پند ز شرّ دزد و حسود ار امان همىطلبى * ز آنچه هستى از آن به كه كمترت بينند تمام گويند از يار بد گريز ، ولى * كسى نگفت چو بگريختى كه را بپسند سزد به گفتهء گلچين ز يار بد پرهيز * چو نيك و بد بشناسى به قول دانشمند به شرط آنكه نباشى به عقل خود مفتون * به شرط آنكه نمانى به نفس خود در بند ز يار بد چو گريزى بجوى مهر مهان * كه يار بد نبود غير نفس خويش پسند چو بر خلاف رضاى تو دم زند روزى * ز هر موافقى البتّه بگسلى پيوند بجوى الفت دلها مشو چو ديو رجيم * كه هركجا دوسه تن جمع ديد بپراكند گمان مدار كه تا با مذاق خويش خوشى * درست فهم توانى ميان حنظل و قند چو روى حق و حقيقت نديدهاى ز نخست * كنون چگونه شناسى حقايق از ترفند ز زيركان به شگفتم كه فارغ از خويشاند * به ديدن فلكيّات دوربين فكند گهى به حالت مرّيخ بنگرند كه چون * گهى به عمر قمر فكرها كنند كه چند به گرد دودهء آدم كشيده جهل حصار * شدهست قصّه و افسانه علم و دانشمند كنون كه هيچكس از جهل خويش نيست ملول * كنون كه هيچكس از شرّ نفس نيست نژند تو نيز غم مخور از جهل خويشتن « نيسان » * بيا و معركه كن گرم از چرند و پرند خيال كشف حقايق به كسب دانش و تكميل نفس و حفظ شرف * به جهد بيهُده عمر عزيز گشت تلف فريب ديو نهادم به سر كلاه غرور * كه آدمىست ز انواع ماسوى اشرف هم از كمال تهى بود نفس ديونهاد * هم از شرافت ذاتى بد آدمى اجوف خيال كشف حقايق مرا به مدرسه برد * نهان نمود به زير عمامهام چو كشف بدان هوس كه مرا ديو نفس گردد رام * برفت طاعت عقل فرشتهخوى از كف